ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
23
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) ابو جهل ( از اين پيغام برآشفت و ) فرياد زد : عتبه ترسو است ، و با ديدن محمّد و اصحاب او ريههايش باد كرد ( و وحشت او را گرفت ) ما كه هرگز - برنمىگرديم ، اين عتبة است كه چون ديد محمّد و پيروانش لقمهء بيش نيستند و پسرش نيز جزء لشگريان محمّد است بفكر پسرش افتاده و از ترس كشته شدن او مىخواهد ما را برگرداند ؟ اين را گفت و ( براى تحريك سپاهيان قريش ) بنزد عامر بن حضرمى فرستاده گفت : اين هم سوگند تو ( عتبة ) است كه ميخواهد مردم را به مكه باز گرداند در صورتى كه اكنون وقت آن رسيده كه تو انتقام خون برادرت را از اين مردم بگيرى ! عامر ( كه از سخنان ابو جهل تحريك شده بود ) برخاست و سر خود را برهنه كرده فرياد زد : آه ! برادرم عمرو . . . آه برادرم عمرو . . . ( آه كه خون عمرو پايمال شد . . . ) اين فرياد كار خود را كرد و قريش را سر غيرت آورد و نگذارد سخنان خيرخواهانهء عتبه در مردم كارگر شود و تصميمشان را بجنگ با محمّد صلى اللّه عليه و آله قطعى كرد . عتبه نيز هنگامى كه شنيد ابو جهل او را ترسو خوانده ناراحت شد و گفت : اين « تهزرد » [ ( 1 ) ] به زودى خواهد دانست كه من ترسو هستم يا او ! عتبه بدنبال اين سخن كلهخودى خواست تا بر سر نهد و بميدان جنگ رود
--> [ ( 1 ) ] در ميان عرب رسم بود كه هنگام خوشى و سرور « خلوق » نوعى عطر زرد رنگ به بدن و لباسهاى خويش ميماليدند ، و اگر كسى در ميدان جنگ خلوق به لباس و بدن خود ميماليد بزرگترين عمل زشت را انجام داده بود ، زيرا ميدان جنگ بهيچوجه مناسب با استعمال خلوق نبود ، و چون ابو جهل به پيروزى قريش اطمينان داشت و چنان كه گفته بود قصد داشت سه روز در آنجا بمانند و ببادهگسارى و خوانندگى و پايكوبى سرگرم شوند از اين رو از همان به دو ورود خلوق به لباس خويش ماليده و زردى آن در جامهاش هويدا بود . عتبة ضمن عيبجوئى او بر اين كار ، نام « است » ( يعنى مقعد ) او را نيز بر زبان جارى كرد تا در ضمن فحش ركيكى نيز به او داده باشد .